من که چون برکه ای بی صدا، در دشت تنهایی خويش
سرم به خلوت خود بود
نمیدانم تو یکباره از کجا رسیدی!
به رسم بازیگوشی، سنگی برداشتی و انداختی
و تنها
چند لحظه به تماشا ماندی
تا حلقه های موج محو شود
*
اینک موج آرام گرفته است
تو نيز به راه خويش رفته ای
و اما من هنوز آن سنگ را در دل دارم
و خواهم داشت!
*
یادت باشد
سنگ دلی فردای من
ارمغان دیروز تو بود ...
+ | پنجشنبه 10 آبان1386| 11:54 بعد از ظهر |
----------------------------------------------------------------------